قصه ی ما به سر رسید... - تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 18:13
بعد از حدود 15 سال وبلاگ نویسی شاید این مهمترین تصمیمی بود که در این حیطه گرفتم .. شاید بارها وبلاگ ساختم و با نامهای متعددی کنار شما بودم .. اما اینبار داستان و سخن چیز دیگری است...اینبار وقت رفتن است و باید همه چیز را فرو بگذارم ...سالهای زیادی با وبلاگ ها و صفحه نوشتهایخوشبختی همین خیابان بود..من...
همه ی ما مشترکیم - تاریخ: 1402/5/25 ساعت: 15:12
همه ما در خیلی چیزها مشترکیم... تفاوتهای ما انسانها برخلاف انچه که فکر میکنیم زیاد نیست... بلکه استعداد بزرگنمایی کردن تفاوتها در هر کسی متغییر هستش... و دوست داره خودش رو متفاوت از دیگران نشان بده... همه ما یه ابزارهای مشترک داریم.. مثل قلب و روح.. پس گاهی دردهای مشترکی هم خواهیم داشت... اگر غیر از...
برای قلبم... - تاریخ: 1402/5/6 ساعت: 23:04
من تند خو و بُرَّندهِ نبودم...اما هرکس به من نزدیک شد از سمت شکسته ام مرا به آغوش کشید......خطاب به تو... این تقصیر من نیست که کسی مرا دوست بدارد...Adblock test (Why?)
شعر - تاریخ: 1402/5/6 ساعت: 23:04
- چرا دیگه شعر نمیگی؟+ من دستانش را گرفته بودم...- کمی سکوت کرد.. دوباره پرسید: چرا دیگه شعر نمیگی؟+ اورا به آغوش کشیدم.... نمیدانست تمام شعرهای من است دست، آغوش و گیسوانش...Adblock test (Why?)
داغی بر دل - تاریخ: 1402/5/6 ساعت: 23:04
آدمها قرار نیست تا ابد کنار هم بمونن...ولی داغ و زخم بعضی رفتنها تا ابد با انسان می مونه...چیزی که منو اذیت میکنه این نیست که من نمیبینمش یا اینکه نمیتونم باهاش حرف بزنم...من از این رنج میبرم که دیگه فرصت اینو پیدا نمیکنم تا دوباره کسی رو به این شکلی و با این شدت دوست داشته باشم....#چقدر دلم تنگت می...
اسفند ماه - تاریخ: 1402/1/22 ساعت: 13:28
گاهی وقتها از روی ناچاری مجبور میشم به اداره جات برم و از روی اتفاق و بنابه شرایطم معمولا ساعت آخر میرسم ... با متصدی وقتی صحبت میکنم آنچنان صورتش را منقبض میکند و سگرمه هایش را در هم میپیچید یادم می رود برای چه کاری آمده ام... می گوید الان که نمیشه ساعت آخر اداره س.. برو فردا اول وقت بیا... من هنوز...
شطرنج - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 16:15
مثل لحظه آخر شطرنج یا مات میشی یا تک تک خانه هایی که ویران کردی رو باید بچرخی تا بتونی پات بگیری... اگر کشتی گیر نبودم میتونستم شطرنج باز خوبی باشم... هر وقت این رو میگفتم لبخندی میزدم .. یه نگاه معنی داری هم به دستهام میکردم... و مهره های شطرنج رو میچیدم...دلیلش رو بهتون بگم.... وقتی یه ورزشی کار م...
بزرگترین دستآورد... - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 16:15
همیشه فکر میکردم بهترین دست آوردِ هر فرد اون چیزیه که میتونه بهش افتخار کنه..یا اینکه بتونه در معرض دید همه قرار بده و به قول خودمانی کمی تا حدودی هم پُز چاشنی این شکوه بدست آمده کنه.. ولی من هرگز نتونستم دلیلی برای نمایش دستآوردهام پیدا کنم...هر چیزی بدست آوردم اول به همسایه و دوستام به همشهریهام ن...
حیف - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 16:15
حیف ... همین یک واژه برای درام شدن زندگی و ساخت یک تراژدی روحی همه ما کافیست
از نو - تاریخ: 1401/4/11 ساعت: 5:47
اگر سخن میان من و تو پایان یافت... اگر راه های وصال قطع شدند... و غریبه گشتیم... از نو با من آشنا شو... " نزار قبانی"
من و تو - تاریخ: 1401/4/11 ساعت: 5:47
گاهی دیدن گندم زار رو از تویه قطار دیدم... خوشه های طلایی رنگی که کنار هم زیر نور آفتاب و به وزش نسیمی شروع به رقص در میانه  آسمان و زمین می کنند...گاهی هم در میان گندمزار قدم زده ام و بر روی خوشه های خوش رنگش دست کشیدم..عطرش را بوییده ام...و چون نسیمی لای آن گندمزار گم شده ام...هر بار دیده ام  و هر...
یک جان یک بدن - تاریخ: 1401/4/11 ساعت: 5:47
درد و رنجت اندوه و غصه هاتدلتنگیهات همه و همه  را یکجا به جان و دل میخرم....تو بخشی از وجود منی تنت، روحت، جسمت، قلبت  سلامت و شاد باشه عزیزترینم...خوشحالم بعد از عمل حالت بهتره.. امیدوارم خیلی زودتر خوب بشی..من باد میشم میرم توو موهاتAdblock test (Why?)
گل گلدون من... - تاریخ: 1399/1/17 ساعت: 13:01
یه وقتهایی یه حس توی قلبتون می میره.. و هرکاری کنید نمیتونید برگردونی اون حس رو..مثل گلی که از ریشه خشک شده باشه.. شاید هنوز برگهای سبز خودش رو حفظ کرده ولی میبینی یهو همشون پژمرده میشن و با ساقه خشک شده می افتن کف گلدون...#اگر دوست داشتید آهنگ وبلاگو پلی کنید
من شکار شدم... - تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 7:36
دوشنبه بود با کلی استرس از خواب بیدار شدم خیلی دلم میخواست چیزی باشه ذهنم رو منحرف کنم... اما هر کاری میکردم نمیشد.ساعت 10 سازمان حفاظت محیط زیست... کل افراد داخل سالن کنفرانس حدودا 60 نفر بودیم...چکی
دیوانه ی درون من - تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 7:36
من دیوانه ایی در درون خودم دارم .نمی دونم شاید شما هم داشته باشید اما من به یقیین دیوانه درون دارم... این دیوانه بیشتر اوقات سکوت میکند ..لام تا کام حرف نمیزند... گریه میکند شُر شُر اشک میریزد ...هق ه
ساعت شنی - تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 7:36
زندگی همیشه پیچیدگی های خودشو داره و هیچ وقت نمیتونی از روی چند روز یا چند مدت کل زندگی خودت و یا دیگران رو پیش بینی کنی... درست مثل ساعت شنی وقتی یه سمتش پر میشه تازه قسمت خالی اون انگیزه پر شدن میگیره...خسته شدن از وارونه شدن های پی در پی توی ساعت شنی به معنی توقف زمان هست.. و هرگاه خسته بشی و تسل...
راهنما - تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 7:36
حواسم نبود و درب تاکسی رو خیلی محکم بستم .. قبل از اینکه برگردم و نگاه مغرضانه ی راننده تاکسی را ببینم معذرت خواهی کردم.. اما وقتی چشمم به نگاهش افتاد گفتم حتما الان توی دلش فحشی هم نثار امواتم کرده.
بی تو - تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 7:36
دستهایت گویا یخ زده اند...گاهی خاطرات دو دست نیرومندش را بیخ گلوی آدم می گذارد و خفه می کند..آنگونه که روح از کالبد و جسم گرم بیرون می رود و تن آدمی همچون جسدی بی جان گوشه ای از اتاق می افتد و یخ می زند...گاهی وقتها بعضی چیزها آدم را میکشد..
#سعدی - تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 7:36
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرودوآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرودمن ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از اوگویی که نیشی دور از او در استخوانم میرودگفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
دیوار - تاریخ: 1398/12/4 ساعت: 7:36
میان من و تو دیواریست...که بی رحمانه قد میکشد...#سیروان_عزیزپور #غم اغیار مخور تا نخورم خون جگر...