مرهم
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 16:30
تو مرهم تمام دردهای منی... # دوستت دارم به بانگ بلند
بی انتها
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 16:30
شاید کمی گستاخانه باشد... اما..بدترین چیز اینه که آدمی با خودش لج کند!! با خودش قهر باشد... و از درد دادن به خود لذت ببرد.. گاهی وقتها فکر میکنم که مازوخیسم عجیبی دنیایم را در بر گرفته است.. بی مهابا
معشوقه...
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 16:30
یک روز که از خواب بیدار شدم.. دیگر دنیایم آن دنیای سابق نبود...دیگر کسی را دوست نمیداشتم.. گفتنش برایم کمی سخت بود.. کمی باورش برای دیگران هم ناممکن بود..مخصوصا کسانی که نیاز داشتم درک کنند... 14 سال
من تورا دارم :)
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 16:30
درباره بعضی مسائل صحبت کردن خیلی سخته...اینکه بخوای روحیاتت رو توصیف کنی.. که دقیقا واژه ها بیان کنند که الان توی چه وضعیتی هستی.. نهایتش اینه بگی دارم از خوشحالی بال در میارم.. یا از شدت خشم دارم اتی
چشمهایش
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 16:30
طراحی با مداد یکی از کارهایی هستش که وقتی دلتنگم انجامش میدم..نقاش و یا طراح خوبی نیستم اما میتونم چیزی رو که قلبم باهاش راضی میشه بکشم ... معمولا دیر وقت به خونه میرسم و وقتی میرسم انرژی زیادی ندارم
عطر تو...
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 16:30
از آدمهایی که دوست دارید از آنهایی که حرفهایشان... خنده هایشان... بودنشان... آرامتان می کند... " عطر بسازید "... عصاره آنها را بر تن تنهایی اتان بفشانید... بگذارید دوست داشتنشان ادامه پیدا کند.. بودنش
زمستان است.
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 16:30
مهم نیست. اگر مهم بود... یجور دیگه می شد... یه حرف دیگه می زد... یه کار دیگه می کرد...یه جور دیگه میگفت... ........................... #حس میکنم گلوم زخم شده... به بانگ بلند نمیتونم چیزی بگم...
چیزی نمونده..
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 16:30
بوی عطر یه غذای خوب... بوی یه آش دوغ کنار پنجره که نیمه بازه و هوای خنک زمستونی میخوره توی صورتت... ازون روز الان سالها میگذره... برای من از گذشته ام چیزی نمونده ... یه روزی همه چیز رو باید مثل این ح
خسته ام...
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 16:30
خسته ام ... درست مثل کوهنوردی که یه گوشه نشسته و دستاش یخ زده ... پاهاش یخ زده... و از شدت بوران مسیر رو گم کرده.. شاید برای زنده موندن زیر یه تخته سنگ چمباته بزنم و بخوابم...خسته ام... دنیای سردیه...
بدترین چیز
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 18:26
چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی.اما سال ها طول می کشد تا این را بفهمی.وقتی هم که آخر سر می فهمی اش، دیگر خیلی دیر شده.و هیچ چیز بدتر از خیلی دیر نیست.چارلز_بوکوفسکی
گل کاکتوس
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 18:26
یه گل کاکتوس قشنگ تو خونه ام داشتم،اوایل بهش میرسیدم،قشنگ بود و جون دار،کم کم فهمیدم با همه بوته هام فرق داره،خیلی قوی بود،صبور بود،اگه چند روز بهش نور و آب نمیدادم هیچ تغییری نمیکرد،منم واسه همین خیلی حواسم بهش نبود به خیال اینکه خیلی قویه و چیزیش نمیشه،هر گلی که خراب میشد میگفتم کاکتوسه چقدر خوبه ...
سلام
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 18:26
سلام به همه دوستای خوبم .. خصوصا یه نفر.. همونیکه دلم براش تنگ شده.. همونیکه قلب کوچیکش خیلی شکسته .. همونیکه چشمای ناز و خوشکلش رو دوس دارم.....همونیکه الان توو فکر زانو دردشم . مهربونم ... بانوی باران من... ....یکی از دسوتان ( دقیقا دسوتان) که بنده نمیشناسمش پیغام دادن که """ (( میشه واسم پست بزار...
حساسیت
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 18:26
بعضی وقتها ادم به یه چیزای الکی حساس میشه... تا میبنه.. تا میشنوه.. تا حس میکنه.. یجوری میشه...دلشوره میگیره... الان حساسیتم به پیاز توو غذا کم شده.. ولی هر روز به اسم میلاد حساس تر میشم .. نمیدونم دست خودم نیست.... پ ن: البته قابل توجه تموم کسانی که اسمشون میلاد هستش..قصد جسارت نداشتم موضوع یکمی شخ...
میدان تیر
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 18:26
پلان اولهفته دوم بود ، ساعت حدود سه و نیم صبح (همون نصف شب ) بود که مسئول شیفت بیدار باش داد. حدود 15دقیقه طول کشید تا همه بچه ها آنکادر بشن و برن توو صف رژه... سرهنگ زارع با اون سیمای زمخت و قد بلند و شکم 120 سانتی متری و بوی دهان از پشت میله های پنجره اتاق فرماندهی داشت همه مارو می پایید... پلان د...
چایی با طعم و عطر هِل
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 18:26
کیفم رو گذاشتم کنار پایه میزکارم.. کتم رو درآوردم و روی پشتی صندلی گذاشتمش.. دیدم همکارها همه سرشون توو کار خودشونه... آقا سید سلام کرد و چایی رو روی میز همه گذاشت.. واسه من چایی نبود... یکی از همکارهای تیکه پرون گفتش واسه سرباز ما چایی نیاوردی سید... سید برگشت .. گفت : آقا مهندس لیوان و چاییشون مخص...
ناگهان....
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 18:26
خیلی گرم بود... معمولا دوست دارم طبقه دوم تختهای دونفره بخوابم.. خوابم نمیگرفت.. دیدم یکی از بچه ها هم سرش را زیر بالشت انداخته انگار اوهم خوابش نمی برد.. اروم از تخت اومدم پایین و رفتم کنار تختش.. دستم رو گذاشتم روی شون اش گفتم بیداری؟ با صدای مبهم گفت آره... حدود ساعت یک بود... بچه ها همگی 9:30 می...
یخ فروش
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 18:26
ساعت 7:30 با تاخیر بیدار شدم بدو بدو لباس پوشیدم و تونستم سریعا از خونه بزنم بیرون جوری که بتونم خودمو به قطار برسونم... از بلوار که رد شدم پیر مردی داشت کنار بلوار یخ میفروخت .. وو روی یک مقوای ضخیم کارتونی با رنگ قرمز نوشته بود یخ اعتنایی نکردم چون به شدت عجله داشتم... به قطار رسیدم و رفتم سمت تهر...
دستکش
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 18:26
پشت دار قالی نشتن و گره زدن کار سختیه... هنر میخواد .. ذوق می خواد.. با کلی امید و ارزو میبافی دارق میکشی .. قیچی میزنی .. کوجی میانه را تنظیم میکنی .. فرشت رنگ میگیرد.. جان میگیرد.. ذوق میکنی... شاید بعد از بریددار قالی حتی رقص و پایکوبی کنی... اما فرش ازآن تو نیست... کمی بعد آنرا از تومیگیرند.. ام...
بهانه...
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 18:26
از اینکه کنار پنجره بنشینم خسته بودم..چون هر روز همین ساعات میدیدمش با همان دستبند سبز وقتی دستهایش را روی موهای بلندش میکشید... داشتم کم کم دلشوره میگرفتم.. مبادا امروز خانه نباشد.. مبادا امروز رفته باشد جایی... اما نه صدایی شنیدم.... کمی آن طرف تر رفتم... از لای پرده میتونستم ببینمش... به ناز و کر...