پریشب که خبر حلق آویز کردن یکی از همسایگان دوران کودکی ام در برلین بدستم رسید تمام خاطراتم مرور شد... برای چند دقیقه زمان متوقف شد ... تمام دعواهایی که باهم داشتیم.. تمام آن دوران کودکی که در دسته های چند نفره رو بروی هم برای دعوا سر گل شدن یا نشدن یک شوت گذشت.. و یا کنار هم ننشستن روی نیمکتهای سه نفره مدرسه... تماماً از مقابل دیدگانم گذر کرد... که چقد زود حدود 22 سال از آن روزها می گذرد... بزرگتر شدیم .. سال 91 که دروازه های اروپا به روی مهاجرین آسیایی گشوده شده بود قیصری خودش را به کمپ یونان رساند و از انجا به برلین رفت... نه تنها او بلکه چهار پنج نفر دیگر از همکلاسهای دوران راهنمایی و دبیرستانم مهاجرت کردند که الان بعضیهایشان وضعیت بسیار مساعدی دارند...
قیصری اما کلا آدم رفتن نبود یا حتی آدم ماندن ..آدم ساختن و سوختن... آدم پیشرفت کردن.. از همان بچگی آدم لجباز و قلدر منشی بود.. که فکر میکرد با زور میتواند به هر چیزی دست یابد..
خبرها میگفت که از شدت افسردگی خودکشی کرده است. اما خانواده اش میگفت دوستهایش اورا به قتل رسانیدند... اما شاید یک مرگ آسان بوده .. به انتخاب خودش... درست مثل همان قانون مرگ انتخابی Euthanasia یا Easy Death که گاهی بیماران صعب العلاج از پزشکان میخواهند کارشان را یکسره کنند...
# ف- قیصری یادت گرامی
# اکثر اوقات کنار هم بودنمان به درگیری ختم می شد.... اما دلیل نمیشود الان دلتنگش نباشم.
برچسب:
نویسنده: مهراد زمانی