تابستان بود...
یک بعد از ظهر گرم و آفتابی...
تمام بچه های کوچه دور هم زیر درخت بید نبش کوچه نشسته بودند و میخواستند برای بازی های عصر و شبانه تابستانی برنامه بچینند .. معمولا عصرها توی کوچه فوتبال بازی میکردیم... اما شبها .. هر شب برایمان یک عملیات بود ...پر از هیجان .. پر از خنده و خستگی..
معمولا شهرام شبها بیرون نمی اومد... و ما نُه نفر دیگر زیر همان درخت بید با سوت یکی از بچه ها راس ساعت 10 جمع می شدیم..
همه بچه ها دوچرخه داشتند الا من... دوچرخه کوهستان، Bmax16و Bmax20 و...
اما من دلم میخواست با آنها بازی کنم.. به من می گفتند تو نیا... تو دوچرخه نداری ..نمیتونی سریع باشی.. نمیتونی... نمی تونی...
اما من هر شب تمام این حرفها را نادیده میگرفتم... و میگفتم اگر اتفاقی افتاد شما منتظر من نمانید .. برید...
شب آغاز شد... قلبم تند تند می زد ... استرس داشتم.. یکی از بچه ها گفت با پای برهنه میتونی سریعتر بِدَوی کفشهایت را در بیار...
من هم کفشهایم را در می اوردم...
از محله خودمان دور شدیم.. 8 دوچرخه سوار و یک پیاده نظام... یکی از بچه ها درب یکی از خانه ها را زد و گفت فرار کنید....
همگی شروع کردن به رکاب زدن.. من هم با پای برهنه کوچه پس کوچه های خاکی را می دویدم .. نه به سرعت دوچرخه ها .. اما به آن اندازه که بتونم خودم را نجات دهم... یکی دوبار که این کار تکرار می شد من دیگر نای دویدن نداشتم..
خسته می شدم...
کف پاهایم پر از سنگریزه و چوب خشک می شد...می رفتم کوچه خودمان... زیر همان درخت بید...کف پایم را میتکاندم... و منتظر می ماندم...
بعد از آن شب اول تابستان یکی دوشب دیگر هم رفتم ....کف پاهایم تاول میزد.. زخم می شد... اما تسلیم نمیشدم... "پوست کلفت "شده بودم.. از هر مسیری پیاده میگذشتم.. از هر سختی... شاید کمی سخت .. اما میرفتم.. میگذشتم.. تسلیم نمیشدم.. اسیر خیابان و کوچه و جاده نمیشدم.. پاهایم درد می کرد.. خون میریخت ...
اما ....
بعد از آن یک شب درب خانه یک نفر را زدند.. من تازه رسیده بودم اول کوچه اما خیلی دیر بود... چون تا میخواستم کوچه را رد کنم... صاحب خانه من را گرفت... من نفس نفس می زدم.. ترسیده بودم اما صدایی از من در نمی امد..
گفت: کار تو بود؟
قبل از اینکه جواب بدم یک سیلی زیر گوشم خواباند..
سرم را بالا گرفتم چشمم خورد به پشت پنجره بهار خوابی که یکی دو نفر گوشه پرده را کنار زده بودند تا ببینند ..
بعد از آن شب ،معمولا کل تابستان را شبها، تنها زیر همان درخت بید می نسشتم...
از دور نگاه میکردم... با حسرتی گنگ... از دور...
# با پای برهنه نمیشه رسید....
# من کودکی ام را در یک بعد از ظهر گرم تابستانی با پای برهنه جا گذاشته ام...
# نبودنت رنجیست...
# از دور ...
برچسب:
نویسنده: مهراد زمانی